یه بغض کهنه
یه سکوت دردناک
یه قلب پاره پاره
یه ضخم بی ناله
یه کوچه تاریک
یه چوب سوخته
یه تیکه نون خشکیده
یه دنیا بی رحمی
یه اسمون ابری
یه رعدوبرق بی صدا
یه نگاه منتظر
یه عابر تشنه
یه شهاب سوخته
یه ارزوی در حسرت مونده
یه عشق کهنه
یه دوست دارمه تو ماتم مونده
یه ترانه ی غمزده
یه زمزمه کوتاه
یه جفت دست خشکیده
یه جفت پای بی مقصد
یه مسافر گمگشته
یه چهره ی خسته
یه ارزوی برباد رفته
یه عالم حرف قدیمی
یه دنیا گوش بسته
یه شاهزاده بی نیاز
اما گدای مرگ
صدای چیک چیک بارون توی ناودون میزنه
داره اون داد میزنه میگه که وقته رفتنه
اره باز منم که باید این دیاروترک کنم
پس میرم تا که بازم قلبمو با سنگ نشکنن
صدای خنده هاشون قلبم و اتیش میزنه
بغض من با این صدا مثل همیشه میشکنه
اره این یه ارزو رو باید از یاد ببرم
که یه روز بشه که من زیر خاکا قایم بشم
چرا برگشتی بازپیشم دوباره
مگه نمیدونی دلم تورو باور نداره
هرچی که دوست داشتی که بردی
دیگه چیزی نمونده تو دل ما
برو دیگه راهتو کج کن
از خیال من سفر کن
نمی خوام بازم دوباره
تو نگاهت غرق غم شم
نمیخوام باهام بمونی
نمی خوام از عشقت بخونی
نمی شه توی رفاقت
توبتونی پایدار بمونی
من تورو دیگه نمیخوام
چشاتو دیگه نمی خوام
واسه همیشه برگرد
من تورو دیگه نمیخوام

ساکت باش
واسه یه بارم شده فقط گوش کن
ببین تو دلش چی میگذره
گوش کن صدای قلبشو
اخ چه بغضی داره
وای چه غروری
این غرور بچه گونتو بشکن
به صدای قلبت گوش کن
ببین توام دوسش داری
چرا بهش نمیگی
بروکنارش
اره برو
تو چشاش نگاه کن
بگو
زود باش
بگو
هول نشو
منتظره
اره
بگو دوسش داری
ببین چه اشکی میریزه
دیدی دوست داره
ووای
بغضش ترکید
چشماشو ببین
وای
پره اشکه
ببین داره میگه
عاشقته
وای
چه عشقی
دارید میرید
دستشو بگیر خوب
افرین
خداحافظ
خوش باشید
(تیک تاک تیک تاک )
اخ ساعت چنده وای دیرم شد بازتو رویا بودم
شبای رویایم روزهای بی فردایم
سوالای بی جوابم
فریاد بی کلامم
بغض بی انتهایم
اینهاست واقعیت زندگیم

بعد عمری و سر به فلک نهادیم
فریاد زدیم و گفتیم ما ازادیم
زنجیررفاقت را گسستیم
و نوشتیم ما صاحب این محرابیم
فریاد برامد که تو نادانی
تو صاحب عقل جهل و بیماری
هرکس که رود و عشق و کنار بگذارد
هرگز نتواند بخواهد غم خواری
تنها شودو گوشه نشینه دیار بی کسی
میرود و میمیردو نمیرود در یادی
پسرک تنها بود
در کنار ساحل
پسرک گریان بود
غرق در خشم بلا
پسرک راه میرفت
اما پا لرزان
می گذراند روز را
اما بی فردا
پسرک چشم میدوخت
چشم به دریای کویر
تاگهان امد موج
برد او را به درون
پسرک میترسید
که چه باید بکند
چشمهایش را بست
که کمی فکر بکند
اما تنها بود
بی کس و یارغریب
ناگهان نور امد
یاری از دور امد
دختری زیبا رو
از شب نور امد
پسرک خندیدو
با پری همراه شد
دل به دریا بست
راهی فردا شد
امدم در سراچه ی خیالم قدم بزنم انقدر مه الود بود که چشمانم سوی دیدن نداشت
امدم با پرنده های خیاالم سفر کنم انقدر خسته بودند که نمی توانستند پرواز کنند
امدم با گلها سخن بگویم اما انقدر شبنم ریخته بودند که پرپر شده بودند
امدم از خیلاتم بگذرم اما نتوانستم حرکت کنم زیرا پاهایم بسته بودند
دستهایم را بلند می کنم رو به اسمان میکنم و قطرات اشکم جاری میشود
و به اسمان میگویم اگر میتوانی مانند من ببار گرم و شور از دل
اسمان خروشید
بارید بارید اما سرد
بارید بارید اما شیرین
بارید بارید اما
با یک تکان
نه ناخاسته بلکه ازروی هوس
خدا دیگر مرا یاری نکرده
خیال اشنایی را نکرده
گذر کرده از ان بنده چه ساده
درهای ارزورا برویش بسته
خدایا توبه کرد ان یار خسته
همان یار ی که پایش خار نشسته
تو هم ببین ان یاردل شکسته
که هم منتظر اب است هم عباس تشنه
خدایا نگذر از ان یار تب دار
بیگر دستش را با دستان بریده عباس

میلاد با سعادت اخترتابناک اسمان ولایت (حضرت ابوالفضل عباس) بر تمام عاشقان کربلا
تبریک میگم![]()
عشقشو فریاد بزنم
دستی میاد تو دهنم
میگه بهش نمیرسم
چرا همه منتظر
شکست قلب خستمن
چرا همه اماده ی
شروع یه فصل غمن
من نمیخوام تنها باشم
توی غما رها باشم
من نمی خوام سکوت کنم
عشق و پنهون بکنم
منم میخوام باهاش باشم
تو لحظه هاش یارش باشم
ای هوسای بی مرام
ای دشمنای بی قرار
دیگه فریب نمیخورم
عشق و غریب نمی دونم
میرم تا اخر قصه عشمو ثابت بکنم![]()
