تبليغاتX
سکوت شب - رویا
به خدا نگو که مشکل بزرگی داری به مشکل بگو خدای بزرگی داری

یادمه تو شب پاییزی  دنیای خودم وقتی که ستاره ها مهمون خاموشی بودن

یه ستاره قشنگ اومدودر تاریکی و بست اومد واسه یه مدت دل به خاموشی نبست

چه شبای خوبی داشتم دیگه پاییزی نبودش دیگه هیچکس واسم قصه بارون نمیگفتش

دیگه چشمام اشک غم نمی ریخت دیگه تنهایی واسم مفهومی نداشت

میدونی فصل بهار بود دلا سرسبز و جوون بود همه چی مهربون بود شبام پراز  امید بود

ولی چه فایده داره فصلا میرن یه روز دوباره اره هر بهاری خزونی پیش رو داره

اره من اشتباه کردم عشق من ستاره نبود که یه شهابه رهگذر بود که مسافر هر دلی بود

اره هر شهاب یه روزی میره به دل بی طلوعی  به یه دنیایی که هیچ وقت خورشیدش طلوعی نداره

همه با غروب رفیقند کسی از نورسراغی نداره

دوباره شبای من شد مهمون فصلای غریبش  خوشیاچه زود گذر بود مثل یه رویای بی سحر بود




لينك ثابت نوشته شده در 2006/7/21ساعت 22:10 توسط ..:: هدی ع م ::..