من همون فراری بی حرکتم
من همون سواره تک سفرم
من همون ترد شده کوچه عشق
یاور خاموشی شهر غمم
من همون گوشه نشین سردخونه
طلوع سکوت رنج و ماتمم
اره من یه بید مجنونی دارم
که هیچ وقت عشقی ازش نمیریزه
میوه ای جز میوه غم نداره
شاخه هاش همه از چوب کلکه
اب بهش دادم از خون و جیگرم
ولی اون وجودم و با چوبش سوزوند
غمزده شبهای تاریک و سیاه
اره همون شاعرهمیشه چشم به راه