پسرک تنها بود
در کنار ساحل
پسرک گریان بود
غرق در خشم بلا
پسرک راه میرفت
اما پا لرزان
می گذراند روز را
اما بی فردا
پسرک چشم میدوخت
چشم به دریای کویر
تاگهان امد موج
برد او را به درون
پسرک میترسید
که چه باید بکند
چشمهایش را بست
که کمی فکر بکند
اما تنها بود
بی کس و یارغریب
ناگهان نور امد
یاری از دور امد
دختری زیبا رو
از شب نور امد
پسرک خندیدو
با پری همراه شد
دل به دریا بست
راهی فردا شد